آن عشق که در پرده بماند به چه ارزد؟

در هر کتاب، بخش‌هایی وجود دارد که من را به یاد خودم می‌اندازد. «کافه پیانو» نوشته‌ی فرهاد جعفری، یکی از کتاب‌هایی بود که می‌توانستم خودم را جای راوی، همسرش، دخترش یا بعضی مشتری‌ها تصور کنم و با هرکدام نقاط مشترکی داشته باشم. 

کافه پیانو، از زبان مردی روایت می‌شود که صاحب امتیاز یک مجله‌ی فرهنگی بوده و حالا مجبور شده برای تامین مهریه‌ی همسرش، یک کافی شاپ تاسیس کند. 

جدال معنویات و مادیات، تنها یکی از چندین موضوعی است که به شکل ظریفی در داستان گنجانده شده. من در این نوشته تنها به یکی از آن‌ها اشاره کرده‌ام: فاصله.

انسان ها از رابطه بوجود می‌آیند،در رابطه رشد می‌کنند،در رابطه آسیب می‌بینند و در رابطه ترمیم می‌شوند.

اروین د.یالوم

در تمام مدتی که کتاب را می‌خواندم، این جمله‌ی یالوم در ذهنم رژه می‌رفت. 

راوی خودش را در ارتباط با دیگران توصیف می‌کند. بیشتر فصل‌های کتاب این طور پیش می‌رود:

_اولین بار کجا و چگونه این شخص را دیدم؟

_آن زمان چه حسی داشتم و الان این حس چه فرقی کرده؟

_چه شده که هنوز هم با او در رابطه هستم؟

و در جای جای داستان حرف‌هایی می‌زند که مشخص است چقدر برای این روابط ارزش قائل است. اما از سویی دیگر به یک فاصله‌ی خودخواسته تن داده. مثلا:

.راوی یک دختر هفت ساله دارد به نام گل‌گیسو. گل‌گیسو بسیار درمورد معنی کلمات می‌پرسد. اما او برای راحتی خودش از پاسخ دادن طفره می‌رود.

_گفتم باید باهوش باشه و معنی بعضی کمات رو خودش از روی طرز اداکردنشون بفهمه. از آن گذشته اگر قرار باشه معنی همه‌ی کلمه‌های عالم رو از من بپرسه، پس من کی به کارم برسم؟(از متن کتاب)

. یک رسم در خانواده‌ی سه نفری وجود دارد: هرکس که دلش برای دیگری تنگ می‌شود، کمد لباس شخص دور را باز می‌کند، وارد آن می‌شود، تا چند ساعت از عطر او استشمام می‌کند، اشک می‌ریزد و آه می‌کشد تا دل‌تنگیش برطرف شود. 

.

نوشتم فاصله‌ی خودخواسته چون دقیقا این همان جایی است که نسبت به راوی احساس شباهت کردم.

حالا که به خودم در گذشته نگاه می‌کنم، متوجه می‌شوم که من (و راوی این داستان) در مرحله‌ی آسیب گیر کرده‌بودم. فاصله را تنها راه نجات خودم می‌دیدم و تصور می‌کردم برای رسیدن به مرحله‌ی ترمیم، باید کار خارق‌العاده‌ای انجام دهم که از توان من خارج است. اما وقتی دست به کار شدم و نتیجه را دیدم با خودم گفتم:«همین؟» 

.

کار آسان یعنی چه؟ بیایید به کافه پیانو برگردیم:

هر واقعیتی در جهان، تبدیل به تصویری در ذهن انسان می‌شود. سپس اسمی روی آن گذاشته می‌شود تا در ارتباط با دیگران، برای اشاره به آن موضوع (یا حتی شئ) از آن کلمه استفاده کنیم. یعنی عملا یکی از کارکرد‌های کلمات، ساده کردن روابط انسانی است. 

اما مشکل از آن جایی شروع می‌شود که تصویر ذهنی ما از یک پدیده، با هم متفاوت است. و همین تضاد معانی گاهی سبب سوتفاهمات بسیاری می‌شود؛ اگر نگویم جنگ!

چه می‌شود اگر کسی معنای کلمه‌ای را پرسید، پاسخش را بدهیم؟ 

چه می‌شود اگر تصور کنیم معنی بدیهیات را نمی‌دانیم و از طرف مقابل بپرسیم؟

آیا نمی‌توان علاج واقعه را قبل از وقوع گرفت؟  

آن عشق که در پرده بماند به چه ارزد

عشق است و همین لذت اظهار و دگر هیچ

شفایی اصفهانی

بهتر است در مورد نمونه‌ی دوم از کتاب، به همین بیت قناعت کنم و این سوال که

چه می‌شود اگر به عزیزانمان بگوییم کودکانه دلتنگ شده‌ایم؟

یک جمله از کتاب:

راستش را بخواهید، این نوشته را ایجاد کردم تا بگویم با این جمله بیشتر از همه احساس قربت کردم: (همراه با یک چشمک)

فقط اون قورمه سبزی خوشمزه است که شبیه قورمه سبزی مامان باشه.

 

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت